تبليغاتX
گیلاسهای نَ شُسته
شعر
 

 

عشق تو شبانه روز در سینه ی ماست

گرچه/غم نان هنوز در سینه ی ماست

 

هم آتش نان به پاست هم آتش عشق

یک قلب ((دوگانه سوز)) در سینه ی ماست!!!

 

|+| نوشته شده توسط حمید رضا برزکار در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 
سلام دوست عزیز

حتما سری به وبلاگ بیابون ۲ بزنید

   http://www.biyaboon2.blogfa.com 

 

حمید رضابرزكار

|+| نوشته شده توسط حمید رضا برزکار در چهارشنبه یکم خرداد 1387
 

 

پشت قفل یک قفس/ طرح جوجه غاز بود

توی ذهن کوچکش / غربتی دراز بود

 

حس بال و پر زدن/ داشت توی پیکرش

جای میله ها ولی/ آسمان نیاز بود

 

فکر میکند:چرا؟/ زندگی قشنگ نیست!

فکر می کند که هی/ شیب و هی فراز بود

 

باورش نبوده است / زندگی برای او

اتفاق ساده ای/ شکل رمز و راز بود

   ***

عاقبت اگر چه مرد/ جوجه پشت میله ها

انتهای آن قفس/ یک دریچه باز بود!!!

|+| نوشته شده توسط حمید رضا برزکار در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387  |
 
گرما گذرش محال می آید و بس

سرما همه ماه و سال می آید و بس

 

باید که به این پنجره چسبی بزنیم

از هر طرفش زوال می آید و بس

 

 

************************************

 

از سینه به اجبار نفس می آید

نه شوق و نه ذوقی   نه هوس می آید

 

دیگر خبر از بال و پری نیست که نیست

وقتی همه جا بوی قفس می آید

|+| نوشته شده توسط حمید رضا برزکار در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 
بیا وشکل غمی سنگین/دلم بگیر و پریشان کن

تمام ثانیه هایم را /اسیر خشم زمستان کن

 

دلم گرفته از این باران/از آن بهار که می گفتی

بیا و دفتر شعرم را /پر از حضور بیابان کن

 

نگو نگو تو بیا بس کن/حدیث نهر و زلالیهاش

بیا و رود بزرگی شو/شبیه فاجعه عصیان کن

 

عروج و سیر وسفر کافیست /تمامِ اوج و پریدنهام

بیا وبال مرا بشکن/شریک میله وزندان کن

 

به من نمی دهد آرامش/کلام ساحل و دریا هم

بیا وساحل ودریا را /دچار عادت توفان کن

 

 

 

|+| نوشته شده توسط حمید رضا برزکار در چهارشنبه هشتم اسفند 1386  |
 
سلام دوست عزیز

حتما سری به وبلاگ بیابون ۲ بزنید

   http://www.biyaboon2.blogfa.com 

نظر بدهید تا بدانیم در کجا ایستاده ایم.

حمید رضا

|+| نوشته شده توسط حمید رضا برزکار در شنبه دوازدهم آبان 1386
 

 

 پایان انتظار آخرین مسافر ایستگاه

                                         

قیصر امین پور

حرف آخر عشق را ناگفته. مثل شعر/ ناگهان...

 

 

 قطارمیرود/ تو میروی/

تمام ایستگاه میرود/

و من چقدر ساده ام/که سالهای سال/

در انتظارتو/

 کنار این قطار رفته ایستاده ام/

و هم چنان/  

به نرده های ایستگاه رفته / تکیه داده ام!!!!!!!

 

بزرگداشت خواجه حافظ بود که او هم آمده بود /شعری خواند تا شوری بیافریند/انگار همین دیروز بود .../و حالا باورم می شود :ناگهان چقدر زود دیر می شود.

روحش شاد

|+| نوشته شده توسط حمید رضا برزکار در سه شنبه هشتم آبان 1386  |
 

 

وقتی از شاخه برگ می بارد

 

یا که وقتی تگرگ می بارد

 

چشمها فاشٍ فاش می بینند:

 

زندگی شکل مرگ می بارد!

|+| نوشته شده توسط حمید رضا برزکار در دوشنبه هشتم مرداد 1386  |
 

سلام

دیروز "من" و "ارسلان باقری "و "میخوش ولی زاده" و "تهمورث قائدی "فرصت با هم بودن رابه نوعی غنیمت شمردیم / این عکس ها را در لابه لای شرجی های نارس بوشهر انداخته ایم/دنیا را چه دیدی!!!

عکس ها رو  ببینید:

http://i14.tinypic.com/4hsw87qv.jpg

http://i11.tinypic.com/4gzwgrpv.jpg

http://images6.theimagehosting.com/PIC_0011.bw88.th.JPG

http://i19.tinypic.com/2v0cwxfc.jpg

http://i18.tinypic.com/2qdwa0xx.jpg

http://i13.tinypic.com/2n7weijo.jpg

http://i16.tinypic.com/4drdwd2g.jpg

 

 

 

|+| نوشته شده توسط حمید رضا برزکار در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386  |
 
وقتی برای تو لب و دندان کشیده اند

وقتی کنار سفره ای بی نان کشیده اند

 

از من که شاعرت شدم ،هرگز مخواه تا-

جوری دگر بگویمت،اینسان کشیده اند

 

میدانم آری،آری، تو اصلا نبوده ای

آنگونه ای که از تو در پایان کشیده اند

 

مادر کنیز خانه ها با رخت و رفت و روب

بابا و درد و دکتر و درمان کشیده اند

 

کم کم بزرگ می شوی شکل تمام ما

دور و برت هزار و یک شیطان کشیده اند

 

ماشین،پدر نداشت،که جرم کمی نبود

وقتی تو را شبیه یک انسان کشیده اند

 

چیزی شبیه وسوسه ،چیزی شبیه عشق

در هر کجای پیکرت الان کشیده اند

 

ترکیب عشق و سفره ی بی نان نمی شود

یک انفجار تازه ای آنان کشیده اند

 

هی بوق بوقِ دور و بر ،هی دوست دارمت

تو خوش خیال و ساده در میدان کشیده اند

***

این انفجار تازه از اینجا شروع شد:

وقتی که دست و پول و...(این پنهان کشیده اند)

...

|+| نوشته شده توسط حمید رضا برزکار در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386  |
 
 
بالا