وقتی برای تو لب و دندان کشیده اند
وقتی کنار سفره ای بی نان کشیده اند
از من که شاعرت شدم ،هرگز مخواه تا-
جوری دگر بگویمت،اینسان کشیده اند
میدانم آری،آری، تو اصلا نبوده ای
آنگونه ای که از تو در پایان کشیده اند
مادر کنیز خانه ها با رخت و رفت و روب
بابا و درد و دکتر و درمان کشیده اند
کم کم بزرگ می شوی شکل تمام ما
دور و برت هزار و یک شیطان کشیده اند
ماشین،پدر نداشت،که جرم کمی نبود
وقتی تو را شبیه یک انسان کشیده اند
چیزی شبیه وسوسه ،چیزی شبیه عشق
در هر کجای پیکرت الان کشیده اند
ترکیب عشق و سفره ی بی نان نمی شود
یک انفجار تازه ای آنان کشیده اند
هی بوق بوقِ دور و بر ،هی دوست دارمت
تو خوش خیال و ساده در میدان کشیده اند
***
این انفجار تازه از اینجا شروع شد:
وقتی که دست و پول و...(این پنهان کشیده اند)
...
|
+| نوشته شده توسط
حمید رضا برزکار در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386
|